معرفی سریال فلیبگ؛ Fleabag، یک فمنیست بد

فصل اول این سریال سال 2016 و در شش اپیزود از شبکه بی بی سی منتشر شد، فیبی والر بریج کارگردان این سریال، فصل دوم خود را نیز در شش قسمت و در سال 2019 به عنوان پایانی برای این سریال کمدی در نظر گرفت. فلیبگ در لغت به معنی شخصی است که رفتارهای ناهنجارانه و خلاف عرف و اجتماع از خود نشان می‌رهد. اسمی که در هیچکدام از اپیزودهای سریال Fleabag نمی شنویم و تنها در تیتراژ پایانی هر اپیزود به ما یادآوری می شود که فلیبگ نام زن عجیب و غریب این سریال است.با بخش سرگرمی فارس کیدذ همراه باشید.

زنی که با اولین سکانس های اپیزود اول متوجه رفتارهای غیرمتعارف او می شویم و مخاطب به این نتیجه می رسد که با یک مجموعه کمدی متفاوت رو به رو است که ترفند شکستن دیوار چهارم توسط شخصیت اصلی و وارد گفتگو شدن با مخاطب بخش عمد ای از بار دراماتیک کمدی را پیش می برد.

Fleabag

فلیبگ، زنی در آستانه سی و دو سالگی  که به تنهایی کافه ای در لندن را که در مرحله ورشکستگی است می گرداند و با مشکلات متعددی دست وپنجه نرم می کند. در نگاه اول به نظر می رسد که او به سکس اعتیاد دارد و دغدغه  اصلی او به دام انداختن مردان است اما با پیشرفت طرح قصه  متوجه سرخوردگی بزرگ فلیبگ در زیر متن وقایع و علت اصلی تمام این پیچ و تاب های شخصیتی او که عمدتا زننده و غیر قابل درک است می شویم.

فیبی والربریج phoebe Waller-Bridgeکمدین شناخته شده ی بریتانیایی که به عنوان فلیبگ و شخصیت محوری این سریال به ایفای نقش می پردازد، پیش از ساخت فصل اول این مجموعه، نمایشی با همین نام بر روی صحنه برد که مورد توجه بسیاری از مخاطبان و منتقدان قرار گرفت و همین بازخوردها او را به صرافت ساختن سریالی بر پایه این شخصیت انداخت. فیبی والربریج علاوه بر بازیگری، کارگردانی و نویسندگی این مجموعه کمدی را نیز خود بر عهده دارد. در سریال Fleabag در کنار او اندرو اسکات Andrew Scott در نقش کشیش و معشوقه فلیبگ، شان کیفورد در نقش کلیر خواهر فلیبگ، الیویا کیدمن در نقش نامادری و دوست دختر پدر فلیبگ به ایفای نقش می پردازند.

Fleabag

سریال فلیبگ در بخش جوایز مزاسم امی 2019 که به اسکار تلوزیونی معروف است توانست سه جایزه را در بخش  بهترین کمدی، بهترین بازیگر نقش اول زن برای فیبی والربریج و بهترن نویسندگی سریال کمدی را کسب کند که در کنار توجه زیاد منتقدان و استقبال مخاطبان به محبوبیت های سریال Fleabag افزود. در ادامه ممکن است بخش هایی از سریال افشا شود.

شکستن دیوار چهارم و ارجاعات رو به دوربین

شکستن دیوار چهارم در فیلبگ به نوعی در گوشی حرف زدن با مخاطب و او در جریان همه امور گذاشتن است، در سریال Fleabag مخاطب با جلو رفتن قصه، نه به واسطه روند داستان، بلکه با نگاه و تفسیر شخصی و ویژه شخصیت اصلی نسبت به اتفاقات ریز و درشت است که در جریان امور قرار می گیرد و پازل های این مجموعه را  طوری کنار  هم می می چیند تا به درک نهایی خود از آنچه در جهان فلیبگ می گذرد، برسد. داستانک ها و جزییات بخش قابل اهمیتی را در فلیبگ را به خود اختصاص داده اند. کارگردان با پر رنگ کردن جزییات و  به اشتراک گذاشتن آنها از طریق آنچه در ذهن فلیبگ می گذرد با برگشتن او روبه دوربین، یک درام ذهنی را شکل می دهد که  فلیبگ را به  یکی از روان شناسانه ترین سریال های کمدی چند سال اخیر تبدیل می کند.

Fleabag

ترفند شکستن دیوار چهارم نخستین بار توسط برشت و در تئاتر حماسی  و اپیک او مطرح شد که به قصد فاصله گذاری و برای جلوگیری از همذات پنداری مخاطب با آنچه بر صحنه اتفاق می افتاد، به کار گرفته شد. به این معنی که هر آنچه بر روی صحنه می گذرد نه واقعیت صرف است  برای پذیرفتن بی چون و چرا توسط تماشاگر، بلکه گزاره هایی است از واقعیت که او را به اندیشیدن وا می دارد تا بتواند تاثیر جدی تر و انقلابی تر در او پدید آورد و در کنار آن مخاطب را از انفعال نسبت به وظیفه اجتماعی و فردی باز دارد. در این نوع تئاتر مخاطب همواره بخشی از روند شگل گیری قصه است و در تمام جریانات آن دخالت دارد، بدین صورت که مخاطب با شکستن دیوار چهارم توسط بازیگران نه فقط یک نظاره گر صرف بلکه یک مشارکت کننده است. در فلیبگ نیز مخاطب بخشی از روند شکل گیری داستان است. همانگونه که فلیبگ آنقدر دلمشغول دادن کوچکترین اطلاعات و ریزترین جزییات به مخاطب است که او را وا میدارد ناخودآگاه جهان را از دریچه چشم این شخصیت محوری قصه بنگرد و بدون همچ گونه سمپاتی که حاصل همذات پنداری صرف باشد، با سهیم شدن در موقعیت هایی که برای زن داستان رخ می دهد به این جهان زنانه سرک بکشد و به مصیبت های زن بودن، و مطابق معیارهای جامعه بودن او در مدرنیته فکر کند.

فیبی والر بریج در فلیبگ نه تنها از طریق وارد دیالوگ شدن با بینندگان بلکه از طریق حالت های چهره، احساس درونی خود را نسبت به موقعیت های مختلف بیان می کند. سبک دلنشین فیبی والر بریج  برای تشریح موقعیت هایی گاها رقت بار که برای خود رقم می زند، مانند تلاش های او برای به دام انداختن مردان و برقراری ارتباط جنسی با آنها به قصد پوشاندن حفره های خالی قلبش، موقعیت هایی طنز آلودی خلق می کند که برای مخاطب امروزی در حین اینکه بسیار ناآشنا ست شیرین و تاثیر گذار است.

در صنعت سریال سازی پیش از این در سریال خانه پوشالی با بازی کوین اسپیسی در نقش فرنک آندرود با شکستن دیوار چهارم و صحبت کردن شخصیت اصلی با بینندگان و رو به دوربین مواجه شده ایم. در فلیبگ نیز مانند خانه پوشالی، ارجاعات رو به دوربین بخش مهمی از شخصیت پردازی را شکل می دهد. همانطور که فرنک آندرود با برگرداندن سرش رو به دوربین و به سمت بینندگان قدرت طلبی و زیاده خواهی اش در سیاست را  که لاینفک شخصیت پردازی اش بود، نشان می داد و مخاطب را در این عطش قدرت سیاسی سهیم می کرد. سمپاتی ای که با ابزار شکستن دیوار چهارم و به طور مستقیم در بینندگان رخ می دهد تا بتواند برای نحوه عملکرد شخصیت هایی که گاها مطابق میل اش نیستند، دلایل قانع کننده پیدا کند. همین اتفاق درست در فلیبگ رخ می دهد.  دختری که از برقراری ارتباط با خانواده و مردان نا امید شده است مخاطب را تنها دوست و همراه واقعی خود می داند و به او اجازه اینکه در رفتار گاها زننده اش تامل کند می دهد. صمیمیت فلیبگ با مخاطب به عنوان یک محرم راز، نسبت به آنچه در سریال خانه پوشالی شاهد بودیم بسیار پیشرو تر و ملموس تر است.

فلیبگ؛ اسمی که کسی صدا نمی‌زند

شیوه داستان‌گویی فلیبگ، اول شخص است. دلیل حضور شخصیت اصلی و در واقع قصه‌گو که داستان از دریچه نگاه او روایت می شود در تمام پلان های فیلم و تمام موقعیت ها به همین علت است.

تمام آنچه روایت می شود همان چیزی است که فلیبگ می بیند و می شنود. بازگشت های پرتکرار و ریتمیک او به سمت دوربین در میان قاب ها ودیالوگ های دو نفره آنقدر سریع اتفاق می افتد که موقعیت های خنده داری را از دل یک موقعیت تراژیک رقم می زند. بخش اصلی کمدی سریال Fleabag وامدار بازی جذاب دقیق و متناسب فیبی والر بریچ است که فلیبگ را تبدیل به یک کاراکتر دوست داشتنی می کند. درست موقعی که شاهد ماجرایی و حلاجی کردن آن هستیم ناگهان فلیبگ به خلوت ما سرک می کشد و نکاتی را  گوشزد می کند که تمام پیشفرض هایمان را درمورد آنچه دارد رخ می دهد، به هم می ریزد. قاب های دو نفره فلیبگ و کلیر از این دست است. در این صحنه ها بیشتر از آنچه خود تلاش کنیم شخصیت کلیر را کنکاش کنیم فلیبگ قصد دارد خواهرش را به ما بشناساند. درست  همانگونه  که می خواهد خود را از طریق همین گفتگوهای کوتاه دو سه کلمه ای به ما بشناساند و میان آن چیزی که از فلیبگ در تصویر می بینیم و آن چیزی که در مغز او در جریان است تناقض را یافته و پی به زندگی پر تنش و انزوا طلبانه او ببریم. در فلیبگ همه آن چیزی که می بینید واقعیت نیست. چرا که واقعیت را فلیبگ جور دیگری به شما خواهد گفت. از صمیمی ترین دوستش بو و خودکشی اش، از کلیر و شوهرش مارتین، از پدر و نامادری نامحبوبش و از کشیشی که تبدیل به عشق گمشده او می شود، تمام اسامی بارها تکرار می شود اما فلیبگ را هیچکدام از این آدم ها صدا نمی‌زنند. انگار او در جهان آنها حضوری ندارد و وصله ناجوری میان این همه است.

Fleabag

کشیش تنها کسی است که متوجه غیبت فلیبگ در لحظه  و حرف زدن با کسی جز خودش (مخاطبان و دوستان فلیبگ)می شود و چند باری هم رو به دوربین باز می گردد. او برای فلیبگ یک قطعه ی گمشده است. جایگزینی برای بو. اما اینکه این کشیش عجیب و غریب معتقد است که یک روباه همیشه در کمین اوست. بد دهن است و پیام های خدا را با روش های خودش چون افتادن تابلو از دیوار می گیرد، آیا قرار است نقطه آرامشی برای پیاین بخشیدن به رنج های فلیبگ باشد یا نه در پرده ابهام باقی می ماند.

Fleabag

هرگز  حدیث حاضر غایب شنیده ای؟

فلیبگ با بد دهنی و شوخی های زننده موقعیت تراژیک خود را به فراموشی  می سپارد اما در نهایت در  این راه موفق نیست و پایان فصل اول به یک فروپاشی روانی کامل برای او تبدیل می شود. همه آن چیزی که فلیبگ در پنج اپیزود فصل اول سعی در پنهان کردن آن دارد، واقعیتِ مرگ بو، دوست کافه چی و نزدیک ترین کس زندگی اش است. تعدد فلاش بک هایی که در آن شمایل بو را در حالت های غم انگیز و رقت بار و صحنه ای که منجر به مرگ او می شود، می بینیم نشان این ادعا است. تماشاگر از طریق ذهن فلیبگ  است  که بو را می شناسد، همانطور که فلیبگ او را به یاد می آورد بی آلایش و رویایی! بر خلاف جریان و ریتم اصلی فیلم سکانس های ک به نمایاندن بو تعلق دارد خلسه آور و رویایی وبا ریتم کند است. کارگردان می خواهد از طریق آرامشی که در همنشینی این دو دوست است، ناب بودن این رابطه را برای فلیبگ گوشزد کند، موهبتی که حالا فقدان آن برای فلیبگ یک خلا بزرگ و پر نشدنی است. فلیبگ تمام لحظه های خودرا با بو می گذراند. او حضوردارد و حضورش بسیار موثرتر و پررنگ تر از خواهرش است.

بو نیمه کامل کننده ی فلیبگ است. آن دو با هم قرار می گذارند که هیچ اتفاقی آن ها را از هم و از کافه یشان جدا نکند و برای سر پا نگهداشتن آن بجنگند. در صحنه ای می بینیم بو در یک بازی نمایشی در نقش فلیبگ ظاهر می شود تا او بتواند ایرادها و نقص های درونی خودش را بهتر بشناسد تا شاید بتواند مشکلات متعدد خود را در روابط با خانواده و مردانی که وارد زندگی اش می شوند، حل کند. فلیبگ حالا حفره ای تهی در قلب خود دارد که دلیل آن فقدان بخشی از خود است. مرگ اتفاقی بو برای فلیبگ پایان تمام مثبت اندیشی های او درباره زندگی است  و با گذشت روند داستان  ودر پایان اپیزود ششم از فصل اول است، که کارگردان در زیر همه ناهنجاری های زن قصه ی خود سلسله رخدادهایی قانع کننده را ارائه می دهد که فلیبگ را تبدیل به یک آدم منفی باف، دلمرده و سرخورده کرده است. فلیبگ خود را در مرگ بو مقصر می داند. حتی مخاطب و دوستداران فلیبگ هم او را در مرگ بو مقصر می دانند و او را سرزنش می کنند.پناه بردن به خوکچه هندی بو، برای فلیبگ یک درمان کوتاه مدت است برای تسلی قلبش از رنج فقدان.

ما فمنیست های بدی هستیم

فلیبگ یک فمنیست شکست خورده است. درجلسه سخنرانی های فمنیستی که فلیبگ و خواهرش شرکت کرده اند این دو تنها کسانی هستند در میان زنان حاضر در سالن که دست خود را در پاسخ به سوال سخنران بلند می کنند. “کدام یک از شما پنج سال از عمر خود را صرف ساختن اندامی بهتر کرده است؟” زاویه دوربینی که فلیبگ و کلیر را احاطه کرده است این دو را مانند وصله ناجوری در میان خیل فمنیست های حاضر در سالن نشان می دهد.  کلیر هم مانند فلیبگ یک فمنیست بد است. برای فلیبگ و بو هم یک  فمنیست بودن اهمیت زیادی دارد. آنها در خلوت خودشان را زنان مدرنی می نامند که می خواهند خوشحال باشند و تحت هیچ شرایطی قافیه را به مردان نبازند. اما برای هر دوی آنها درست  خلاف این اتفاق و در عمل رخ می دهد. بو به خاطر خیانت دوست پسرش خود را جلوی دوچرخه می اندازد تا بتواند توجه او را جلب کند و فلیبگ نیازمند توجه مردان به بدنش است چرا که معتقد است تنها چیزی است که برای او باقی مانده است تا بتواند حضور خود را  در قامت یک زن در  جامعه  ماهیت ببخشد.

 فلیبگ یک فمنیست بد است. در پایان همین اپیزود او را می بینیم که با همان عادت همیشگی اش (داد زدن در صندوق پست) به درب منزل پدرش رفته و به او پناه می برد. همان کسی که بیلیت های همایش های قدرت زنان را برای دخترانش تهیه می کند تا بتواند از آنها دو زن قدرتمند بسازد. اما فلیبگ خوب می داند که فقط می خواهد مطابق میل پدر رفتار کرده و دیگر کاری از فمنیسیم هم برای او بر نمی آید. وقتی او در قاب درب خانه پدر با استیصال ایستاده و  با همان لبخند دایمی اش از رنج هایش به عنوان یک زن می گوید “احساس وحشتناکی دارم که یک زن طماع، منحرف، خودخواه، دل مرده ، منفی باف، فاسد و اخلاقا سرخورده ای هستم که حتی نمی تونه خودش رو یه فمنیست بنامه “. جواب می شنود  که “همه این ها را از مادرت به ارث بردی” . پدر با بازی پیتر پترسون بیشتر از هر کس متوجه تناقضات درونی دخترش هست و بی دلیل نیست که بلیط گران قیمت یک مشاور را به عنوان هدیه تولد به او می دهد و در خلوتی عاجزانه اعتراف می کند که از زندگی آشفته دخترش در عذاب است. “دخترها فکر می کنند که پدرشان زندگی آنها را نابوده کرده است در حالی که قضیه گاهی برعکس است”

تندیس برهنه زن نمادی از الهه مادر و باروری

در این سریال کمدی بریتانیایی فلیبگ نماینده مادر و کلیر نماینده پدر است. تندیس  برهنه ای که فلیبگ از استودیوی نامادری اش، برای تلافی ریا کاری هایش می دزد در طول سریال همیشه همراه اوست و عملکری سمبلیک دارد. این مجسمه که  آنقدر دست به دست می چرخد تا نهایت به خود فلیبگ می رسد، نماد مادر است. در پایان فصل دوم سریال Fleabag وقتی که فلیبگ این مجسمه را به عنوان هدیه ازدواج به نامادری باز می گرداند با این واقعیت مواجه می شود که همسر جدید پدر، که شاگرد سابق مادرش نیز بوده این مجسمه را از روی بدن مادر فلیبگ ساخته است. و به همین دلیل است که دوباره آن را کش می رود تا برای همیشه مادر را نزد خود نگه دارد. فلیبگ هم می داند با همه تفاوت هایش با پدر و کلیر به واسطه شبیه مادر بودن برای آنها دوست داشتنی است.

Fleabag

در سریال Fleabag تقابل و تضاد شخصیت دو خواهر در اولین ثانیه های اپیزود اول آشکار می شود و در اواخر فصل دوم به یک همپوشانی شخصیتی می رسد. در یک طرف فلیبگ قرار دارد با یک کافه ورشکسته، یک رابطه عاطفی به گل نشسته و یک دوست از دست رفته که خود را عامل مرگش می دهد حضور دارد، او قبرستان را برای دویدن انتخاب می کند، هر از گاهی از مغازه های چیزهایی کش می رود، در کافه اش چهارشنبه های محاوره راه می اندازد و نگران اجاره بهای کافه و قسط های عقب افتاده اش است. در مقابل او کلیر  قرار دارد  که زنی مقرراتی و مبادی آداب  است. کلیر به اصول اولیه فمنیست بودن آگاه است و می خواهد یک زن قوی و مستقل باقی بماند. او که از شلختگی های و بی نظمی های فلیبگ در عذاب است، ظاهری آراسته و رفتاری عبوس دارد و از بروز احساست خود حتی نسبت به خواهرش و در آغوش گرفتن او واهمه دارد. کلیر مصلحت اندیش است و به خانواده اهمیت زیادی می دهد و با چشم بستن روی اشتباهات مارتین، فاصله گرفتن از خواهر بی بند و بارش را  به ترک کردن شوهر خیانتکارش ترجیح می دهد.

Fleabag

 تعرض جنسی  و اشاره به هشتگ می تو metoo#

فلیبگ از تعرض جنسی ای که به او شده است حرفی نمی زند، رازی که تا مدتها پنهان با قی می ماند و فلیبگ برای به هم نخوردن زندگی خواهرش یا مجرم شناخته نشدن در افشا کردن حقیقت تعلل می کند، این موقعیت که فلیبگ در آن میان سکوت و رسواکردن گرفتار می ماند، گریزی می زند به یکی از جنبش های اخیر در هالیودد ،در اعتراض به آزار جنسی. جنبش می تو جنبشی است در تویتر و فضای مجازی که در آن زنانی که قربانی تعرض جنسی مردان هستند با توسل به این هشتگ با شهامت داستان خود را بیان می کنند. هر چند گاهی در این بین انگشت اتهام به سمت خود زنان گرفته می شود؛ مانند فلیبگ که حتی خواهرش نیز او را در  این اتفاق مقصر می داند و قطع ارتباط با او را به ترک کردن مارتین ترجیح می دهد. اما امیدهای کلیر و روش غلط او در زندگی خانوادگی اش که نمی تواند همپای زندگی کاری اش موفق و رو به جلو باشد، سر انجام نقش بر آب می شود و  مارتین و پسر خوانده اش را در جشن عروسی پدر برای همیشه ترک می کند.

Fleabag

در واقع کلیر نقطه مقابل فلیبگ است. او یک زن سرسخت، جدی و مستقل است که با شوهر هوسباز و پسر خوانده عجیب و غریب اش سر و کله می زند و به شکل رقت برای در قبال خانواده اش فداکار است. تا اندازه ای که ترفیعی را که در فنلاند گرفته است را نادیده می گیرد. و به همین علت است که نحوه زندگی فلیبگ برای او غیر قابل درک و حمایت است.  فلیبگ همانقدر برای سر و سامان دادن زندگی خواهرش تقلا می کند که کلیر برای سر و سامان دادن زندگی او. اما وقتی که خواهرش او را متهم به اغوا کردن شوهرش می کند و به او یادآوری می کند که او پیش از این با صمیمی ترین دوستش  نیز این کار را کرده است، فلیبگ خواهر را هم از دست رفته می داند. او که در جشن تولد کاریِ کلیر توسط شوهر خواهر مورد تعرض قرار گرفته مسیله را از او پنهان می کند و سرانجام وقتی که به همراه کلیر  به صورت داوطلبانه در یک اردوی خود مراقبتی مخصوص زنان شرکت می کنند همه چیز را به او می گوید. اردویی که به شکلی متناقض نما و طنز آمیز  زنان را وادرا به سکوت می کند تا به احساسات دورنی خود دست یابند در حالیکه فلیبگ در این اردو با حرف زدن احساست دورنی خود را برای کلیر و یا برای مرد متصدی بانک رو می کند.

Fleabag

 رنجِ زن بودن در جهان پسا مدرن

برنامه تنفسی آرامش زنانه و تمام همایش های زنانه دیگر برای فلیبگ کارساز نیست. سریال Fleabag نماینده تمام زنان امروزی است که جاه طلبی های فمنیستی آنها درست برعکس سرشت زنانه شان عمل می کند و  قصد دارد از آنها  زنی مکانیکی بسازد.

 حضور کریستین اسکات توماس به عنوان زن تاجری که برنده جایزه بهترین تاجر را در مراسمی که کلیر با عنوان “زنانی موفقی که کار می کنند”  تدارک دیده است، به دست می آورد، نیز از این دست است. وقتی که فلیبگ همراه او و برای پس گرفن تندیس مادرش در کافه ای خلوت می کند حقایقی  کلیدی درباره زن بودن از زبان او می شنویم که هم فلیبگ و هم مخاطب را به فکر فرو می برد. این زن موفق تاریخ انقضای دردهای زن بودن را بعد از پایان زنانگی و مترادف یائسگی می داند،  نگاهی تلخ و بدبینانه که دور از واقعیت زنی مانند فلیبگ نیست.

در سکانسی در یکی از اپیزودهای فصل اول، نامادری فلیبگ در نمایشگاه جنسی خود از سکس به عنوان عامل حیات یاد می کند صورت دردناک و در هم ریخته بو را می بینیم که  به شکلی متناقض نما کارگردان یاد آرو می شود، آن چیزی  که توسط زنی دیگر عامل حیات خوانده می شود برای زنان دیگر گاهی عامل مرگ است. همان چیزی که لذت همزیستی این دو دوست را برای همیشه نابود کرد. بو نه تنها از طریق کات های پر تکرار که در ریزترین خصیصه های شخصیتی فلیبگ پنهان است و سوالاتی را در ذهن مخاطب مطرح می کند که آیا  فلیبگ و کلیر، بو و همه زنان این سریال زنانه به صرف آزادی در روابط جنسی به بهانه دفاع از حقوق شان می توانند خود را یک زن مدرنِ موفق بنامند؟

همزمان با پیشرفت  داستان در فصل اول، گره افکنی های پی در پی فلیبگ به نقطه اوج خود می رسد و کامل می شود، این کامل شدنی پیشرونده نیست بلکه نابودی کامل فلیبگ را با خود به همراه دارد. نابودی کامل فلیبگ در اپیزود نهایی فصل یک اتفاق می افتد و با فلاش بک های گریز به خاطراتِ بو که به طرز نفس گیری تکرار می شوند و فلیبگی دیگر را به مخاطب می شناساند. وقتی که کلیربه خواهرش یادآروی می کند که علت مرگ بو بوده است فروپاشی روانی فلیبگ تصویر در هم شکسته زنی است که می خواهد مانند دوستش، خود را به وسط خیابان بیندازد و به زندگی اش خاتمه بدهد. تصویری مترادف قابی که بارها دردوفصل و در فلاش بک هایی از بو مشاهده کردیم.در پایان فصل یک، سریال Fleabag بیننده رابا واقعیتی مواجه می کند که او را تا نفرت از شخصیت اصلی خود پیش می برد و با دریایی از سوالات بی پاسخ  و در انتظار فصل دوم رها می کند.

 فصل دوم،شخصیت پردازی و حذف داستانک ها

دختر کافه محل توسط یک دوچرخه آن هم به طور تصادفی کشته شده و حالا خوکچه هندی او تنها همدمِ دوست بازمانده است. فلیبگ در جلسه تقاضای وام خود عنوان می کند که کافه را برای یک خوکچه هندی می گرداند و وقتی متصدی بانک طی سلسله اتفاقاتی در پایان فصل اول به کافه او می رود و تمام دیوارها را با تابلوهایی از خوکچه هندی می بیند، متوجه ی شود که فلیبگ حقیقت ماجرا را گفته است و خوکچه هندی تنها چیزی است که برای او باقی ماند چرا که یادگار بو، بازمانده نیمه دیگرش، دوست کافه چی، همین خوکچه هندی  است. نقطه عطف آنچه در فصل اول است.

این فصل با یک گره افکنی به پایان می رسد. وقتی فلیبگ تنها کسی را که دارد نیز از دست می دهد. کلیر مانند بو از دست رفته است و فلیبگ خود را در دوراهی مرگ و زندگی می بیند. با شروع فصل دوم می بینیم که او یکسال از خواهر خود بی خبر بوده است و حالا برای مهمانی عروسی پدر و نامادری اش در رستورانی و با حضور یک کشیش گرد هم آمده اند. مهمانی که برای او و کلیر با یک پرخاشگری منفعلانه همراه است. همه چیز در سریال Fleabag به شکل طنز آمیزی تلخ و رقت بار است. کلیر  در زندگی زنانه خود همانقدر مستاصل و درمانده  است که فلیبگ.

پدر نیز که  که در آستانه ازدواج دوم است از این قاعده مستثنی نیست.  او همچنان برای از دست دادن همسرش ماتم زده است  و دخترانش را از دست رفته می داند. پدر برای دخترانش بلیط سخنرانی همایش زنان می گیرد، از آنها می خواهد که هر ماه برای معاینه بدن خود به نزد دکتر زنان بروند و هر از گاهی در جلسه های رسمی خانوادگی شان شرکت کنند تا سهم خود را در زندگی دخترانش یاد آور شود.

شخصیت پردازی سریال Fleabag ماهرانه و دقیق است و در فصل دوم  مسیر داستان به طرز چشم گیری به سمت تمرکز بر شخصیت پردازی تغییر جهت می دهد و از پرداخت داستانک ها موقعیت های حاشیه ای کاسته می شود. نه تنها شخصیت فلیبگ که کلیر نیز در فصل دوم پختگی قابل توجه ای پیدا می کند. از این رو بار روانشناسانه ی درام در فصل دوم آشکار تر می شود. همچنین در کنار این بلوغ شخصیت پردازی، کمدی سریال در فصل دوم با فصل اول تفاوت آشکاری دارد.یکی از نقاط ضعف در پایان بندی این سریال است که تمام وقایع و نتیجه گیری ها را برای دقایق پایانی می گذارد.یکی از نقص های سریال  است که ثابت می کند سریال Fleabag هم مانند خیلی از سریال ها از مشکل جمع بندی نهایی در امان نیست.

اضافه شدن شخصیت کشیش به عنوان مردی که فلیبگ به او دل می دهد از جذابیت های غیر قابل پیش بینی فلیبگ در فصل دوم است. کسی که خط باطلی می کشد بر تمام تنهایی های فلیبگ. چرا که تنها کسی  است که پی به گفتگوهای فلیبگ با مخاطبان فرضی می برد و مانند او حتی به عنوان یک کشیش، هنجار گریز و منحصر به فرد است.

درامی روان شناسانه درباره زنان

سریال Fleabag یک اثر زنانه است. با محوریت زنان و دغدغه های اساسی و ویرانگر زندگی شان که  هر کدام با روش های شخصی منحصر خود، با آن مبارزه می کنند، اما نمی خواهند سخنی از آن به زبان بیاورند. “من چرا محزون به دنیا آمده ام” سوالی است که فلیبگ از پدر  می پرسد. فلیبگ غمگین است. او با آن  لبخند دلنشین که حتی در تراژیک ترین موقعیت ها روی لب دارد و با بازیگوشی ویژه ای که تمام امور سخت را برای بینندگان به شکلی کنایه آمیز ساده و خنده دار توصیف می کند نمی تواند مانع از افتادن نقابی شود که در پشت آن یک زن محزون و به حاشیه رانده شده چنبره زده است. این کمدی سیاه و گزنده سریال Fleabag است که پشت آن چهره خندان یک زن در هم ریخته و متلاشی که در ملاقات های خانوادگی همیشه از جمع فاصله می گیرد و کنج خلوتی را برای سیگار کشیدن و با خود بودن پیدا می کند، به تصویر می کشد.

فلیبگ دوبار در طول این دو فصل عواطف واقعی و بدبینانه  اش را نسبت به خودش را بروز می دهد. یکبار در مواجه با متصدی بانک در کافه اش در پایان فصل یک و بار دیگر در کلیسا در مقابل کشیش در پایان فصل دو. سریال Fleabag یک درام روانشناسانه است با کنکاشی دقیق در درون یک زن که نمی خواهد نسخه کپی شده ای از دیگران باشد. زنی که می داند تنها چیزی که برای او باقی مانده است بدن اوست و از اینکه پیر شود می ترسد. اما در واقعیت این زن  با روابط زیاد جنسی می خواهد که به نوعی هویت خود را باز یابد و وجود خود در این جهان را به عنوان زنی هنجار گسیخته به رسمیت بشناسد.

Fleabag

موخره

فلیبگ یک سریال روان شناسانه موفق است که موفقیت خود را مدیون منولوگ های رو به دوربین شخصیت اصلی است. مخاطب که در جایگاه یک دوست و همراه قرار می گیرد این را می داند  که زمانی باید فلیبگ را مانند هر دوست دیگری ترک کند.  همانگونه که در اپیزود پایانی سریال Fleabag بینندگان را از همراهی با خود باز می دارد و به نشانه  خداحافظی برای آنها دست تکان می دهد. وقتی هنوز در دوراهی عاطفی مانده و مخاطب از آینده او هیچ نمیداند که آیا فلیبگ در کنار مرد رویایی اش آرام و قرار می گیرد و یا کشیش با فاصله گرفتن از او و تن ندادن به این عشق رویاهای شخصی خود را درباره یک متولی مذهبی بودن ادامه می دهد.

دیدگاهتان را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.