نقد قسمت هفتم و هشتم سریال وانداویژن

نگاهی به قسمت‌های هفتم و هشتم سریال وانداویژن

سریال وانداویژن بنا بود راهی جدید برای مارول باشد، تغییر و تحولی برای آثاری که در یک دهه‌ی اخیر سینما را تسخیر کرده‌اند اما با این حال، سریال وانداویژن نه تنها نتوانسته است که از ویژگی‌های جدید این مدیوم استفاده کند بلکه همان مشکلات بزرگ قبلی را نیز همراه خود آورده است. قسمت هفتم که به سبک و شکل و شمایل سریال Modern Family ساخته شده بود، در نوع سیتکام و کمدی‌اش نسبت به قسمت‌های پیشین بهتر عمل کرد (کنش‌ها و خرده داستان‌ها هم‌خوانی بهتری با این نوع از سیتکام داشتند).

با نگاهی به این روند می‌توان گفت که هرچه به سیتکام‌های متاخر نزدیک می‌شدیم، سازندگان در نوع شوخی‌ها و کمدی‌شان بهتر عمل می‌کردند و دلیلی ندارد جز آن‌که نتوانسته بودند از بسترهای فرهنگی، اجتماعی و تاریخی آن دهه‌ها به اندازه‌ی کافی استفاده کنند و در نتیجه، نوع کمدی با آن دهه در تناقض بود و حاصل چیزی نبود جز نوعی بازآفرینی تصویری و ظاهری.

حتی اگر از عدم شناخت کافی سازندگان در این موضوع نیز بگذریم، به شرور داستان می‌رسیم که خود آن نیز نشان‌دهنده‌ی مخاطب‌نشناسی سازندگان یا دست کم گرفتن آن‌ها است. واکنش‌های توام با ستایش و مدح مخاطبان به این موضوع برایم تعجب برانگیز بود. تمام آن نکته‌ها و اشاره‌های پیش پا افتاده‌ای که در طول قسمت‌های پیشین دیده بودیم دلایل و مدارکی واضح برای شرور بودن اگنس نبودند؟ این مسئله آن‌چنان ساده و بدیهی بود که رسانه‌های مختلف پیش از آن‌که سریال وانداویژن حتی پخش شود، فرضیه‌های خود را برای اثبات شرور بودن اگنس ارائه کردند. پس این واکنش‌های مدح آمیز همگان را می‌توان به حساب انتظارات پایین مخاطبان گذاشت یا آن‌که سریال وانداویژن -و به طور کلی آثار مارول- آن‌چنان در زوال و انحطاط مخاطبان خود موفق بوده است که ارائه‌ی چنین شرور کارتونی -که یادآور آنتاگونیست‌های دست چندم انیمیشن‌های قدیمی است- با پیچش‌های پیش پا افتاده و مقدمه‌چینی‌های ضعیف، حرفه‌ای گری قلمداد می‌شوند؟

سریال وانداویژن

پیش از این نیز اشاره کرده بودم که مارول و دیزنی آن‌چنان اسیر مخاطبان شده‌اند -و بالعکس- که احتمال ساخت یک شرور از شخصیتی عامه‌پسند تقریبا ناچیز است و تنها دلیل این اسارت نیز چیزی نیست جز آن‌که ترس ناشی از غلبه‌ی جریان مین‌استریم بر خلاقیت و درایت مانع این امر می‌شود. البته که این رویکرد تنها به مارول و دیزنی محدود نمی‌شود و سال‌هاست که گریبان‌گیر تلویزیون و سینما شده است.

رویکردها در قبال این موضوع نیز همواره یکی از این دو حالت است؛ یا آن‌که شروری مطلق و خبیث‌تر را وارد مهلکه می‌کنند تا فرصت برای هم‌ذات‌پنداری با دیگری فراهم شود یا آن‌که با تمام تلاش‌شان را می‌کنند تا فرصتی برای بخشش (بخوانید فراموشی) به وجود بیاید.

هر شخصیتی برآمده از رنجی است که منجر به تشکیل انگیزه‌ی او شده است و حال، قصد دارد در جهت این انگیزه حرکت کند و به هدف خود برسد اما با برخی موانع مواجه می‌شود. ازگشت به خاطرات یک شخصیت فرصتی را برای پرداختی روانشناسانه‌ فراهم می‌کند که می‌توان رنج‌ها و امیال او و ریشه‌ی آن‌ها را بدست آورد.

با این حال، سکانس‌های بازگشت واندا به خاطراتش منهای سکانس مکالمه با ویژن نه تنها در ارائه‌ی غم و فشار روانی به مخاطبش عاجز و ناتوان بودند، بلکه تنها بستری بودند برای توجیه حضور سیتکام‌ها و روایتی خلاصه‌وار از شرح وقایع که بیشتر به نوعی رفع زحمت برای نویسنده شبیه بود.

شاید بتوانم بگویم که سکانس مکالمه‌‌ی ویژن و واندا را به تمام لحظات دیگر این سریال ترجیح می‌دهم؛ صحبت‌های رباتی که با هدف نابودی بشریت خلق شده بود اما حالا با دختری تنها و غمگین که به تازگی از چندمین مصیبت زندگی تلخ‌ش گذشته است، درباره‌ی عشق، عزیزان، خنده و مفاهیم انسانی از این قبیل صحبت می‌کند و به برایان کرنستون در سیتکام‌‌ Malcolm in the Middle می‌خندد. چنین لحظه‌ی احساسی و انسانی و تاثیرگذاری در دنیای سینمایی مارول و سریال وانداویژن همواره کم بوده است.

دیدگاهتان را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.