نقد فیلم «موقعیت مهدی»

درست است اصلا کشف عجیب و غریبی نیست که بگوییم فیلم «موقعیت مهدی» موقعیتی است ساختگی، گنگ و الهام گرفته از الگوی دیرینه شهید و شهیدپروری. یک موقعیت غیر دراماتیکِ بیوگرافیکال (کدام بیوگرافی؟) که متاسفاته به رقبای پیشین خود حتی نزدیک هم نمی شود؛ چه از نظر روایت داستان و چه سبک.

بهرحال، بیایید منصف باشیم: فیلم «موقعیت مهدی» اگر هیچ چیزی هم نداشته باشد، دست کم همه شناسه های یک فیلم دفاع مقدسی را یک جا دارد: بخش درام فیلم با تمرکز بر روی رشادت ها، جان فشانی ها و صد البته زندگی شهادت گونه یک فرمانده جنگ پی ریزی شده است.

حتما این سوال برایتان ایجاد می شود که پس تکلیف آن نماهای خوش بر رو و جلوه‌ های ویژه دهان‌ پرکن چه می‌شود؟

این جاست که باید بگوییم کدام تکلیف؟ وقتی نه منطقی دراماتیک در پس خط داستانی وجود دارد و نه ذره ای کشش و انگیزه برای شخصیت محوری، اتفاقاً چیزی که آزاردهنده به نظر می رسد تعدادی نمای کارت پستالی خارج از فرم است که نه تنها فقط به درد ژورنال های تبلیغاتی آن‌ورآبی می خوردند، بلکه روکشی بر شلختگی روایت و جامپ کات های بدون منطق فیلم هستند.

اصلا کدام روایت؟ کدام داستان؟ نویسنده که می گوید نه داستانی وجود دارد و نه ساختار منطقی و نه حتی برنامه‌ ای برای پرورش شخصیت (قهرمان) در بطن درام.

ظاهرا نویسنده اینطور در نظر داشته است که قرار است یک ساختار روایتیِ اپیزودیک را به آتلیه عکاسی جناب کارگردان (خودش) تحویل دهد؛ و برآیند مشتی موقعیت غیر دراماتیک و تعدادی شخصیت تیپیکال را پرده نامیده است:

پرده اول: یک قبضه کلت کمری! […] پرده دوم: من مهدی باکری نیستم! […] و پرده آخر: موقعیت مهدی! ولی غافل از این که در پس پرده های روایت داستانش (سرگذشت مهدی باکری) یک از هم گسیختگی وجود دارد که با پخش و پلا کردن موقعیت ها، شخصیت ها و اتفاقات، کلیت فیلم را به کولاژی تکه تکه تبدیل کرده است.

آنطور که از نام فیلم مشخص است، داستان قرار است به سرگذشت عاطفی-عقیدتی «مهدی باکری» بپردازد که از یک عشق مادی شروع و به پایانی معنوی می رسد. ولی پیشبرد درام برحسب تعداد قابل توجه ای از بی راهه های داستانی و همچنین اتکای بیش از اندازه به شخصیت های فرعی کاملا شلخته می شود و از خلق کشمکش و پرداخت به شخصیت اصلی ناکام می ماند.

بخش اول با پرداخت به برادرانِ باکری و معشوقه هایشان شروع می شود. درست از همین نقطه است که الگوی داستان فیلم شکلی دراماتیک به خود می گیرد؛ اما پرداخت فیلم نامه و به طور خاص توزیع اتفاقات در ادامه ساختار دراماتیک آغازین را به کلی بر هم می زند.

گذشته از سوال های بسیاری که بی جواب می ماند، و ابهام های جدی و اتفاقات غیرمنطقی، از اساس می شود پرسید که چه! در واقع می شود پرسید نقش شخصیت حمید باکری در پیشبرد خط داستانی فیلم «موقعیت مهدی» چیست؟ مثلا قرار است داستان را گسترش دهد و بعد از مرگش خواهر خانواده نزد برادر خود یعنی مهدی باکری شکوه کند که چرا جسد برادر کوچک ترش را در بیابان رها کرده است؟ یا مثلا باعث شود تا همسرش در حرکتی قهرآمیز بار سفر به قم ببند؟ همه اش همین؟

اصلا این ها هیچ، تکلیف دو شخصیت «ممد» و «خسرو» در فصل میانی فیلم (من مهدی باکری نیستم) چه می شود؟ مگر غیر این است که بخش بیوگرافیکال فیلم به سورژه اصلی یعنی «مهدی باکری» مربوط می شود؟ پس چرا دوربین در یک حرکت جامپ کات وار به بی خوابی های شخصیت «خسرو» و مرگ «ممد» در پایان کفایت می‌کند؟ راستی کاربرد آن فلش بک های اضافی در بطن این فصل چیست؟ که مثلا ایده یک خطی فصل را کش دار کند و کولبری «ممد» در زمانه برفی را به حمل کردن جسدش توسط «خسرو» در حالِ خاکی ارجاع دهد؟

فیلم موقعیت مهدی

داستان اما در فصل های مربوط به مهدی باکری، تمام تلاشش را بر این گذاشته تا او در قامت پرسوناژ محوری با انگیزه در انجام ماموریت های پرخطر نمایش داده شود که به جهت این پرداخت خواست شخصیت اصلی در مرگی شهادت گونه توصبف شود. این چنین پرداختی اصولاً در یک دیاگرام «شخصیت محور» انجام می شود که بیشتر به روابط بین شخصیت های اصلی-فرعی (اعضای جوخه خط مقدم) می پردازد تا این که ماجراجویی ها و یا پیشرفت های چشمگیر قهرمان و ضدقهرمان هایش را وارد جریان درام کند.

ضعف اصلی داستان فیلم «موقعیت مهدی» هم درست در همین جاست؛ از آن جا که ما در طول این فیلم اصلا شمایل یک قهرمان را نمی بینیم که بخواهد با حرکات و اعمال جسورانه اش، اقتدارش را به مخاطب نشان دهد، بلکه با یک شخصیت منفعل طرف هستیم که فقط بلد است بی مهابا به دل خط مقدم بزند و همه اعضای جوخه را وادار به شهادت کند.

بگذریم که قهرمان داستان نارنجک به دست نوجوانی ۱۳-۱۴ ساله می دهد تا برود و به تانک های دشمن شبیه خون بزند! آنچه داستان را جلو میبرد تلاش شخصیت اصلی برای جنگیدن در نوک خط مقدم جبهه و عاقبتِ مختوم به شهادت است که متسفانه آن قدر زیرپوستی پرداخت شده است که ذره ای از نمود بیرونی اش را آشکار نمی کند.

از طرف دیگر داستان سعی دارد تا برهه ای خاص از زندگی شخصیت اصلی (مهدی باکری) را پوشش دهد و به قبل و بعد سرگذشت او کاری نداشته باشد. که خروجی اش چیزی جز پرداخت افراط گونه به جزئیات زندگی شخصیت محوری نیست؛ جزیات روزمره زندگی نظامی، مثل تاکید بر نحوه راه رفتن، نحوه غذا خوردن، استحمام، دوری از همسر و خانواده.

فیلم موقعیت مهدی

از تمام کم و کاستی های ذکر شده که بگذریم، باید گفت فیلم «موقعیت مهدی» از نظر ساخت و پرداخت و هویت دادن به اتمسفر بصری که قصد دارد از جنگ بسازد به کمک دوربین ترسو و منفعل که صحنه های نبرد و درگیری ها را در تعدادی کلوزآپ و مدیوم شات دکوپاژ کرده است اصلا موفق ظاهر نمی شود؛ به سکانس های درون خاک ریز توجه کنید که دوربین همواره اکتِ شخصیت های اصلی و فرعی را به تصویر می شکد و به اتفاقات در حال وقوع در فضای جنگ هیچ توجهی نمی کند. ما اصلا نمی دانیم دشمن پشت خاک ریزها کیست؛ عراقی‌ها؟ ستون پنجم؟ و یا دشمن فرضی؟! جز این که چند تانک مزاحم مدام می آیند و عرض اندام می کنند و چند دقیقه بعد هم توسط آرپی جی زن های سپاه منهدم می شوند.

بماند که «هادی حجازی فر» هم در نقش اصلی، دقیقا همان لحن و میمیک های دو فیلم «ایستاده در غبار» و «ماجرای نیم روز» را در هم آمیخته و در اجرایی کنترل نشده و پر از غلوبازی های همیشگی هیچ چیز تازه ای را به مخاطب نشان نمی دهد.

در پایان باید گفت به سختی می توان فیلم «موقعیت مهدی» را دوست داشت؛ نه آن داستان اپیزودیک و عجیب غریبش و نه آن پرش های روایتی بی در و پیکرش و فرم بصری کارت پستالی اش را. فکر کردن به روزی که کارگردان و نویسنده این فیلم سراغ شغل دیگری به جز سینما برود مایه مباهات سینمای ترکش خورده امروز این مرز و بوم است.


منبع : فارس کیدذ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.